دخترم تب کرده
بعد از سه روز با هم بودن و خوش گذروندن جمعه زینب جونم تب کرد و داغ داغ بود با بابایی بردیمش بیمارستان ...
بعد از سه روز با هم بودن و خوش گذروندن جمعه زینب جونم تب کرد و داغ داغ بود با بابایی بردیمش بیمارستان کودکان تبش ٥/٣٨ درجه بود . بیمارستان هم مثل همیشه شلوغ بود . هر وقت می ام بیمارستان دلم برای پدر و مادرم پر می کشه . برای همه پدر و مادرها . که با چه زحمتی بچه ها رو بزرگ می کنن و هرلحظه نبض قلبشون توی دستای کوچیک بچه هاشونِ .
هر روز که از با زینب بودن می گذره . بیشتر و بیشتر از پدر و مادرم شاکر می شم و دلم می خواد که زحماتشون رو جبران کنم . الهی که بتونم شاکر زحمات پدر و مادرم باشم .
خلاصه زینب جون رو بردیم پیش دکتر و گفت که بدنِ زینب کوچولو داره با یه ویروس مقابله می کنه و علائمی از سرماخوردگی نداره .
شام هم خونه مامان بزرگ دعوتیم تولد فاطمه . ولی دختر خوشگلم اصلا حال نداره هر ٤ ساعت بهش استامینوفن می دم برای فاطمه کادو لباس و شلوار خریدیم برای زینب جون هم یک دست سایز کوچکتر خریدیم. فاطمه آینه زینب رو دیده بود و دلش می خواست و من بهش قول داده بودم براش بخرم . از طرف زینب جون هم یک آینه و شونه براش کادو بردیم . زینب خیلی حالش خوب نبود و اونطور که باید بازی نکرد و بهش خوش نگذشت .
![]()


دخترم تب کرده
